شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰

پائیز

وقت رفتنم که برسد، بسیاری کتاب در گنجه‌ام خواهد بود که می‌خواستم بخوانم، بعدها، شاید در روزهای بهتری،

وقتی که مرگم برسد، بسیاری داستان در سینه‌ام خواهد بود که می خواستم بنویسم، دریغ؛
تابستانهای تازه خواهد آمد و همه چیز ادامه خواهد يافت، صبح و عصر، هفته و ماه و سالهای سال. اما چه فایده؟
دیگر در دنیا از آنان که روزگاری دوست می‌داشتم کسی نخواهد بود
از آنان که روزی به شادیِ رویشان جامی تهی کردم
دیگران جای ما همین بازی را تکرار خواهند کرد
عشق خواهند ورزید و نفرت
عاشقان زیر گوش هم خواهند گفت آنچه را شبی به او گفتم
بی اینکه بدانند آنجا روزی بستر ما بوده است
مردانی با دستانی زیبا، زنانی با گونه های گلگون و پسرانی سیلی خورده و رنجور
دیگرانی که من نخواهم شناخت، اما می‌گویم نکند چهره‌شان شبیه ما باشد
وقتی که مرگم برسد، هنوز خیلی چیزها خواهد بود که می‌خواستم ببینم، بشناسم. دریاها، کوه‌ها، دیوارهای تنها و خودم را، زیرا در اطراف من آینه‌های بسیاری نبود
مرگم که برسد، تصویر دنیا در ذهن من، با من، نابود می‌شود. دوستانم، دشمنانم، خاطراتم و همۀ هستی
خواننده، وقتی اینها را می‌خوانی، بعدها، سال‌های بعد، و شاید در آن تابستان که من دیگر ندیدم، به من بیندیش
من این را در نیمۀ اول قرن بیستم می‌نویسم، یک شب پاییز، حدود ساعت ده
از شراب طلایی خورده‌ام که برای شب و آرامش مفید است
خانه‌ای داشتم که بالای آن ستاره‌ها می‌سوختند
و روی هم رفته، انسانی بودم مثل تو ...

اوسیپ کالنتر، ترجمۀ فروغ فرخزاد؛
با تغییراتی درترجمۀ او

یکشنبه ۸ اوت ۲۰۱۰

چَغانه، استكان و دوست‌كامي



1
چند روز پيش در جمعي از دوستان رسيديم به اين شعر حافظ كه:


سحرگاهان كه مخمور شبانه
 گرفتم باده با چنگ و چغانه


دوستي پرسيد: چغانه يعني "بشكن" ؟ و دوست ديگري اين معني را تأييد كرد و من كه تا آن موقع خيال مي‌كردم چغانه نوعي ساز است به ترديد افتادم كه نكند اشتباه مي‌كرده‌ام. تنها حجت من در آن لحظه اين بود كه بعيد است حافظ "بشكن" يا همان "انگشتك" قدما را كنار "چنگ"، كه ساز زهره است، آورده باشد. اين شد كه به سكوت برگزار كردم تا نگاهي به مراجع لغت پارسي بياندازم. اين‌هم ماحصل آن نگاه‌اندازي‌ها:





چغانه نوعی ساز از ذوی الاوتار که با مضراب و زخمه نواخته می‌شده است . (از حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ذیل لغت شکافه ). نام سازی است که مطربان نوازند و بعضی گویند ساز قانون است . (برهان ). سازی است که مغنیان زنند. (صحاح الفرس ). سازی باشد منسوب به اهل چغان . (انجمن آرا) (آنندراج ). نام سازی است که بهندیش «سرمندل » گویند. (شرفنامه ٔ منیری ). نام سازی است و آن چوبی باشد مانند مشته ٔ ندافان که سرشکافته جلاجل چند در آن تعبیه کنند و اصول بدان نگاه دارند.(غیاث ). سازی است . (ناظم الاطباء). سازی از ذوات الاوتار دارای سه تار یا بیشتر. آلتی از آلات نوازندگی . نوعی ساز از قبیل کمانچه ، قسمی آلت موسیقی . صَغانَه . وَنَخ . مِعزَف و مِعزَفَه . (منتهی الارب)_ دهخدا

چغانه از آلات موسيقي ايراني است كه به اشكال گوناگون از جمله كوبه‌اي مانند قانون و رشته‌اي مانند كمانچه وجود داشته است. _فرهنگ بزرگ سخن



چغانه 1. آلتي موسيقي كه عبارت است از دو باريكۀ چوب تراشيده كه انتهاي آنها به هم متصل بود و آن را به شكل انبر و زنگ مي‌ساخته‌اند و زنگوله‌هايي در دو انتهاي ديگر آن مي‌بستند و با بستن و باز كردن اين دو شاخه زنگ‌ها و زنگوله‌هاي وذكور به صدا در مي‌آمد . 2. آلتي موسيقي از ذوي‌الاوتار كه با مضراب و زخمه نواخته مي‌شد._ فرهنگ معين




2
اما اي‌ميلي هم آمده بود دربارۀ ريشۀ واژۀ "استكان" كه آن را محرّف east tea can دانسته بودند يعني "ظرف چاي شرقي". اما دو جاي اين عبارت انگليسي مي‌لنگد: 1) can معمولا براي ظروف فلزي به كار مي‌رود. 2) از تركيب "چاي شرقي" اين طور فهميده مي‌شود كه "چاي غربي" يا دست كم "چاي غير شرقي" هم در كار است.


حال اگر ايراد اول را بشود نديده گرفت اين دومي جاي حرف دارد. اول ببينيم اين واژۀ tea از كجا وارد زبان انگليسي شده است. از فرهنگ‌هاي ريشه‌شناختي انگليسي اينطور بر مي‌آيد كه tea از واژۀ چيني "تئه" گرفته شده است كه آن هم خود به واژۀ ماندارين "چئا" مربوط است. به اين ترتيب معلوم مي‌شود كه واژه‌هاي tea و "چاي" هر دو از چيني مأخوذند. حال ببينيم كه مسماي اين اسم ريشه در كجا دارد. گويا چاي از دو گونۀ يك گياه با نام علمي Camellia sinensis به دست مي‌آيد. يكي گونۀ كوچك‌برگ چيني (C. sinensis sinensis) و ديگري گونۀ بزرگ‌برگ آسامي (C. sinensis assamica). چينيان ظاهرا از 2700 سال پيش از ميلاد با چاي آشنا بوده‌اند گرچه چاي تا قرن سوم ميلادي بدل به نوشيدني روزانۀ مردم نشد. حدود سال 800 م. اولين بذر چاي به ژاپن رسيد اما تثبيت آن در كشاورزي آن كشور تا قرن سيزدهم به طول انجاميد. كمپاني هلندي هند شرقي اولين محمولۀ چاي را در سال 1610 م. از چين به مقصد اروپا بارگيري كرد. چيزي نگذشت كه كمپاني انگليسي هند شرقي نيز مشغول به تجارت چاي شد و اولين محمولۀ چاي را در سال 1669 م. از بنادر جاوه به مقصد لندن حمل كرد. تازه در اواخر قرن 19 و اوايل قرن بيستم بود كه چاي به بازارهاي روسيه و ايران راه يافت (دايرة المعارف بريتانيكا). مي‌بينيم كه هيچ كجا سخني از انواع ديگري از چاي در ميان نيست.


تا اينجا روشن شد كه تركيب east tea can از نوع ريشه‌يابي‌هاي من درآوردي و عاميانه است؛ اما هنوز دربارۀ استكان و ريشۀ آن چيزي نمي‌دانيم. فرهنگ‌هاي فارسي جملگي متفقند كه اين كلمه از روسي گرفته شده است، ظاهرا با تلفظ "استاكان"؛ و فرهنگ سخن اين واژۀ روسي را به احتمال از واژۀ پارسي "دوست‌گاني" مأخوذ مي‌داند.


اما "دوست‌كامي" و "دوست‌گاني":


دوستکامی . بخت‌یاری و بهره‌مندی و سعادتمندی .نقیض دشمنکامی است . خوشبختی کامگاری . کامیابی .رستگاری . به کام دوستان زیستن. به کام دوستان بودن : سلطان مسعود به سعادت ودوستکامی می آمد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ). و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنیا و رستگاری اخری بدو بازبسته است (كلیله و دمنه ). پیش از سفر هندوستان و پس ازآن انواع دوستکامی و نعمت دیدم . (کلیله و دمنه). و اگر چه سالش در نیکنامی از دو هفته بیشتر نبود به عمل و دوستکامی بر هفتادسالگان می افزود. (راحة الصدور راوندی ). در شاهنامه ... مگر بیشتر از هزار بیت مدح نیکونامی و دوستکامی هست . (راحة الصدور راوندی ). نیش دشمن کامی را از نوش دوستکامی فراموش کرده . (تاریخ جهانگشای جوینی ). رجوع به دوستکام شود.
تواضع در شراب خوری . (از ناظم الاطباء). تواضع کردن . (غیاث ).

می گساری با دوستان . پیاله ٔ شراب نوبت خویش را از روی محبت به دیگری دادن . (از ناظم الاطباء) (از غیاث ). پیاله ٔ شراب را به کسی دادن تا به شادی دوستی نوشد. دوستگانی. رجوع به دوستگانی شود.

(اِ مرکب ) دوستگانی .پیاله ٔ پر از شراب که دوستان به دوستان دهند که در یاد فلان بنوش و این منسوب به دوستان است ؛ یعنی معشوقان (غیاث ). پیاله ٔ شرابی که به یاد دوستان خورند. شراب خوری با معشوق و به یاد دوستان . (ناظم الاطباء). نخب . نخبة. (منتهی الارب ). شرب به شادی دوست . دوستگانی . نوشیدن شراب به یاد دوستان . شادی خوردن . و در تداول امروزه گویند: به سلامتی تو یا به سلامتی فلان که غایب است می نوشم . (یادداشت مؤلف ).

(اِ مرکب ) پیاله و شرابی که با دوست خورند و یا از مجلس از برای او فرستند. (انجمن آرا) (آنندراج)

پیاله ٔ پر از شراب که کسی در نوبت خود از روی محبت و صدق و صفا به دیگری دهد. پیاله ٔ ساغر. مینای شراب و ظرف و آوند شراب . (ناظم الاطباء).
دوستگانی. دوستکانی . دوستگامی باشد که می خوردن با معشوق و به یاد دوستان است . (از شرفنامه ٔ منیری ).نخب . (قاموس ). شرابی که به یاد دوستان نوشند. شراب با جام بزرگ که به سلامتی کسی گیرند.
 پیاله و شرابی که با دوست خورند یا از مجلس خود از برای او بفرستند. (از فرهنگ اوبهی )(از غیاث ).
پیاله ٔ شرابی که کسی در نوبت خود به دیگری تکلیف کند. (از غیاث ).
قدح بزرگ . (صحاح الفرس ). دوستکامی . امروز به معنی ظرفی بزرگ مسین یا غیر مسین است پایه دار و دهان فراخ که کمابیش بیست من مایع گیرد و در آن به روضه خوانیها و عروسیها شربت قند کنند. (یادداشت مؤلف ). رجوع به دوستکامی و دوستکانی شود.
 تواضع کردن . (از غیاث ). تواضع. احترام . بزرگداشت : چون به جناب مأمون رسید بدو دل نمودگی کرد وبه دوستگانی او به زانو درآمد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
عشق . محبت ._ دهخدا


جالب اين كه من مدت‌‌ها دلم مي‌خواست بدانم به آن ظرف‌هاي بزرگ و پايه‌دار كه در مجالس قديم و در مساجد و حسينيه‌ها از آب و شربت مي‌آكندند چه مي‌گويند: دوست‌كامي.
واژۀ زيبايي كه يادآورد آن را مرهون همان ريشه‌يابي نامستند هستم. سپاس.









دوشنبه ۲۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

خاطرات پس از مرگ ...

"شايد خواننده تعجب کند از اينکه اين‌طور صريح از بي‌مايگي خودم حرف مي‌زنم، اما بايد به يادش بياورم که صراحت فضيلتي است که بيش از هر کس برازندۀ آدم مرده است. در دوران حيات، چشم هاي فضول افکار عمومي، تعارض منافع، جدال بي امان حرص و آز، آدم را ناچار مي‌کند ژنده پاره‌هاي کهنه‌اش را مخفي کند، وصله‌ها و شکاف‌ها را از اين و آن بپوشاند، و افشاگري‌هايي را که پيش وجدان خودش مي‌کند، از عالم و آدم پنهان نگاه دارد. بزرگترين امتياز اين کار وقتي معلوم مي‌شود که آدم در عين فريب دادن ديگران خود را هم فريب مي‌دهد و به اين ترتيب خودش را از شرمساري، که وضعيت بسيار عذاب آوري است و همچنين از رياکاري که از معايب بسيار زشت است، معاف مي‌کند. اما در عالم مرگ، چقدر چيزها متفاوت است، چقدر آدم آسوده است! چه آزاديي! چه شکوهي دارد آن دم که خرقه را دور مي‌اندازي، پيرهن پر زرق و برق را به مزبله پرت مي‌کني، خودت را لايه به لايه باز مي‌کني، رنگ و بزک را مي‌شويي، و رک و راست اعتراف مي‌کني که چه بودي و چه نتوانستي باشي. آخر، از همه چيز گذشته، نه همسايه‌اي داري، نه دوستي، نه دشمني، نه آشنايي، نه غريبه‌اي، نه مخاطبي، مطلقاً هيچ. همين که پا به قلمرو مرگ مي‌گذاري نگاه نافذ و قضاوتگر افکار عمومي قدرتش را از دست مي‌دهد. البته انکار نمي‌کنم که اين نگاه گاهي اوقات به اين طرف هم سر مي‌کشد و داوري خودش را مي‌کند، اما ما آدم‌هاي مرده، چندان اهميتي به اين داوري‌ها نمي‌دهيم. شما که زنده‌ايد باور کنيد، در اين دنيا هيچ چيز به وسعت بي‌اعتنايي ما نيست."
خاطرات پس از مرگ براس کوباس ، ماشادو د آسيس، ترجمۀ عبدالله كوثري

یکشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

قصۀ روباه و مرغ دریایی


یک بار خوب خاطرم هست روباهی را دیدم نزدیک ساحل راه می‌رفت، زیبا بود یا دست کم خودش اینطور فکر می‌کرد. می‌گویند روباه حیوان باهوشی‌ست، اگر راست باشد خودش هم این را می‌داند؛ از راه رفتنش، نگاه کردنش پیداست که می‌داند.
مرغ دریایی پرندۀ تنهاییست، نه آن قدر که آشیانی نداشته باشد یا جفتی، اما تنهاست. بسیار سفر می کند، هزاران فرسنگ، روزها شب‌ها، تنها در آغوش باد آنقدر وقت دارد که بفهمد تنهاست حتی اگر خیلی باهوش نباشد.

چی می‌گفتم؟ هان، روباهی کنار ساحل ابری می‌رفت. ناگهان مرغ دریایی ما با بال شکسته از میان نی‌ها بیرون آمد. چه خوراک لذیذی، روباه این را با خودش گفت و گذاشت دنبال مرغک بی نوا. مرغ دریا می‌گریخت، گاهی پری می زد اما نه بیشتر از چند قدم، روباه هم دنبالش، همینطور دور شدند، آن قدر که فقط سیاهیشان پیدا بود، آن وقت مرغ ما بال گشود و رفت.
این طوری مرغ تنها روبهک را دور کرد از آشیانش. بعدها یک روز روباه عاقبت فهمید چرا، آخر حیوان باهوشی بود، پوزخندی زد و با خودش گفت: «هه! پرندۀ دیوونه با اون لونۀ فکسّنیش» ....

سه‌شنبه ۳۰ مارس ۲۰۱۰

سال نو مبارك!

خيلي وقت است كه چيزي ننوشته ام و حالا اگر بخواهم دوباره شروع كنم لابد لازم است عذري بياورم و بهانه‌اي سر هم كنم غيبت هشت ماهه را. چيزي مثل اين كه "دست و دلم به قلم و كاغذ نمي‌رفت"، يا "در اين ايام نكبت‌بار مشغول كار مهم‌تري بوده‌ام" يا ....
اما پس پشت هر بهانه‌اي مي شود پي علتي گشت. خيال نكنم براي پيشرفت كارها هيچ چيز ويرانگرتر از جمع شدن دو خصلت "كمال‌گرايي" و "تنبلي" در وجود آدم باشد. گرفتاري من هم شايد همين است.

چهارشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۰۹

Certainty

Most of the greatest evils that man has inflicted upon man have come through people feeling quite certain about something which, in fact, was false
B. RUSSELL, Unpopular Essays, "Ideas That Have Harmed Mankind" (1950), p. 149
Je suis certain de ne jamais trouver la réponse ; mais cela ne veut pas dire que nous devons renoncer à poser la question.
M. FOUCAULT, Dits et écrits II, 1976-1988, p. 967

شنبه ۱۳ ژوئن ۲۰۰۹

کریه اکنون...

«کريه» اکنون صفتي ابتر است
چرا که به تنهايي گويای خون‌تشنه‌گي نيست.
تحميق و گران‌جاني را افاده نمي‌کند
نه مفت‌خواره‌گي را
نه خودباره‌گي را.


تاريخ

اديب نيست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح مي‌کند.



احمد شاملو