وقتی شعری می نویسی
که از پشت کلماتش
صدای آشنای تو می آید
محبوب من
وقتی در شعرت نشانی می بینم
سایه ای
صدایی
در دلم هزار امید هزار آرزو هزار حسرت زبانه می کشد که
ای کاش آن نشان، صدا، سایه
من باشم؛
وقتی قهر می کنی
خشمگینی
وقت هایی که غمگینی
دوست دارم خیال کنم مسؤول همۀ آنها منم
و من تنها کسی باشم که می تواند
آشتی را
خنده را
نور را
به اتاق کوچک قلبت که من تنها ساکن آنم باز آورد
یگانۀ من
که نامت فردا و روشنیست
چه عیب دارد اگر گاهی خیال کنم
برای تو من
همانم که تو برای منی
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را
پاسخحذفکه کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد
به لطف بهانه های کوچک،... امروز برای گرفتن چند برگ کاغذ و دیگر روز برای چند کاغذ پر از برگ،... زندگی را از سر می گیرم هربار که دیدار رویت میسر می شود(:
پاسخحذف