نوشتۀ مرحوم سیدحسن تقیزاده
از اينجانب تقاضا شد که مختصري به مناسبت انتشار مقدمۀ لغتنامۀ مرحوم دهخدا، راجع به آن مرحوم و کار وي بنويسم. آن مرحوم دوستان قديم و صديق زياد داشت و هماکنون بعضي از آنان در قيد حيات هستند و شايد ميتوانند بهتر از من و با سابقۀ بيشتر از من شرحي بنويسند، لکن گمان ميکنم اين تقاضا به اين جهت بوده که شايد اينجانب از آنان که هنوز در قيد حيات هستند قديمترين همقدمان آن مرحوم بوده و هستم.
من با مرحوم آقا ميرزا علياکبر خان در اوايل سال 1325 ه. ق. [ 1285 شمسی] شناسائي حاصل کردم، يعني اندکي قبل از آغاز انتشار روزنامۀ صور اسرافيل (که شمارۀ اول آن در 17 ربيعالثاني سنۀ 1325 انتشار يافته). آن مرحوم بنا بر آنچه خود نقل ميکرد و يا شنيده شد پس از تحصيلات مقدماتي قديم به مدرسۀ سياسي وارد شده و زبان فرانسه و ساير علوم و فنوني را که در آن مدرسه تدريس ميشد فراگرفت. چنانکه غالب فارغالتحصيلهاي آن مدرسه وارد خدمت وزارت خارجه ميشدند و بسا به مأموريتهاي سياسي در خارجه يعني عضويت سفارتخانهها و قونسولگريهاي ايران منصوب ميشدند، ميرزا علياکبرخان قزويني[1] ما نيز در معيت مرحوم معاونالدولۀ غفاري (پدر معاونالدولۀ فعلي) که مأمور سفارت ايران در بالکان شدهبود به عضويت در همان سفارت مأمور شده و با ايشان عازم بوخارست شد. مدت اقامت آن مرحوم در آنجا به اينجانب درست معلوم نيست، ولي ظاهراً طولي نکشيد، و ظاهراً بر اثر بعضي ناملايمات (که قصۀ بسيار خوشمزهاي از آن از بيان خود آن مرحوم به نگارنده حکايت شده) مرحوم مشاراليه به ايران برگشت (و وقتي من او را براي مرتبۀ اول ملاقات کردم در خدمت مرحوم حاج حسينآقا امينالضرب مأمور راه شوسۀ سمنان بود با 30 تومان حقوق درماه).
در اوايل سال 1325 ه.ق. مرحوم ميرزا قاسمخان تبريزي (که بعدها به صور اسرافيل معروف شد) که در دستگاه درباري مظفرالدين شاه در جزو ادارۀ امينحضرت بود، چون در حوزۀ مشروطه طلبان درآمده بود، به خيال تأسيس يک روزنامه با سرمايۀ خود برآمد. مشاراليه که اينجانب او را از ايام صبي ميشناختم و همدرس بوديم، روزي پيش من آمد و اظهار ميل به نشر روزنامه نموده با من مشورت کرد و گفت: يک جواني هست که چيزنويس است ولي نميدانم نويسندگي او تا چه اندازه است و ميخواهم بدهم چيزي به طور نمونه بنويسد و به شما نشان بدهم و اگر پسنديديد خود او را پيش شما بياورم تا ببينيد (و گفت خيال دارم که اگر مطابق مطلوب شد ماهي چهل تومان به او بدهم که از کار فعلي خود صرفنظر نموده و به ادارۀ روزنامه بيايد). من پس از ديدن نمونۀ تحرير، خيلي پسنديدم و ميرزا قاسمخان را که به معيت مرحوم ميرزا جهانگيرخان شيرازي عازم نشر روزنامه بود به استخدام ميرزا علياکبرخان تشويق نمودم و بدين ترتيب روزنامۀ صوراسرافيل به مديريت و صاحبامتيازي مرحوم ميرزا جهانگيرخان و مديريت مشترک ميرزاقاسم خان و منشيگري ميرزا علياکبرخان انتشار يافت. ميرزا جهانگيرخان از مال دنيا چيزي نداشت و در مقابل، زحمت راه انداختن و ادارۀ روزنامه و گردانيدن تمام امور کار، ازجزئي و کلي بر عهدۀ او بود که پشتکار فوقالعاده داشت. خود اينجانب در شمارۀ اول روزنامه مقالهاي نوشتم و بعدها هم هميشه در نظارت و راهنمائي مشارکت داشتم و وقتي که مدير و منشي جريده مورد حملات بسيار شديد روحانيون شده و روزنامه يکي دو ماهي توقيف شد، و عاقبت به مساعي آزادي طلبان باز انتشار يافت، اينجانب براي رفع شبهات و مدافعه از عقايد روزنامه در اولين شماره پس از تعطيل، مقالۀ مفصلي به عنوان «دفاع» نوشتم، و آن به خواهش و اصرار مرحوم دهخدا بود.
روزنامۀ صور اسرافيل تا نزديکي برانداخته شدن مشروطيت و مجلس ملي، يعني تا 20 ماه جماديالاولي سنۀ 1326 ه. ق. يعني تا سه روز قبل از توپ بستن مجلس و چهار روز قبل ازقتل ميرزا جهانگيرخان دائر بود، ولي به نهايت شدت مورد بغض و خصومت دربار و مستبدين شده بود، تا جائي که از 7 - 8 نفري که محمدعلي شاه در اوايل جماديالاولي سال مزبور تسليم يا تبعيد آنها را خواست يکي ميرزا جهانگيرخان بود. شب قبل از توپبستن مجلس، من ميرزا جهانگيرخان را با ساير اشخاص مورد غضب شاه يعني دوستان نزديک خودم مانند مرحوم سيد جمالالدين واعظ اصفهاني و ملکالمتکلمين و ميرزا داودخان عليآبادي و غيرهم و دهخدا در تحصنگاه آنها که در صحن عقبي مجلس شوراي ملي در يک اطاق فوقاني روي محلي که حالا مطبعۀ مجلس در آنجاست، دو سه ساعت از شب گذشته ديدم و وقتي که از آنجا به منزل خودم ميرفتم دهخدا را با خود بردم، و شب را در منزل من پشت مسجد سپهسالار با چند نفر از دوستان و کسان من بهسر برد. روز تخريب مجلس، ما از منزل خود از در عقبي به خانۀ ميرزا عليخان روحاني، که اخيراً مرحوم شد، پناه برده و تا شب آنجا مانديم و اوايل شب به زحماتي به سفارتخانۀ انگليس (که خالي از اعضاي سفارت بود، زيرا که در قلهک بودند) رفتيم، و 25 روز در آنجا بوديم، و بعد ما را از ايران تبعيد کردند.
اينجانب با قريب ده دوازده نفر ديگر از راه رشت به باکو رفتيم. بعد مرحوم دهخدا به سوي اروپا رفت و اندکي بعد من نيز عازم شدم. در پاريس دهخدا و معاضدالسلطنه (پيرنيا) را ديدم، و بعد من و پيرنيا به لندن رفتيم، و دهخدا و بعضي ديگر از رفقا به سويس رفتند و معاضدالسلطنه نيز بعداً به آنها ملحق شد. در سويس روزنامۀ صور اسرافيل را مجددا به قلم دهخدا و سرمايۀ معاضدالسلطنه در شهر «ايوردون» انتشار دادند. من از لندن به تبريز رفته به انقلابيون آنجا پيوستم. دهخدا و معاضدالسلطنه و بعضي از ياران ديگر به استانبول رفته در آنجا با انجمن سعادت ايرانيان کار ميکردند تا آنکه طهران به دست مجاهدين فتح شد و همه به طهران برگشتيم، و بيشتر افراد ما در مجلس ملي دوم وکيل شديم و از آنجمله دهخدا.
مرحوم دهخدا هميشه در سياست هم کار ميکرد تا آنکه در زمان جنگ اول به اصفهان و خاک بختياري رفت و از آن وقت شوق تأليف يک لغتنامۀ فارسي او را به اشتغال به آن کار برانگيخت که تا آخر عمر دنباله پيدا کرد.
دهخدا صاحب ذوق لطيف بود و در ادبيات فارسي تسلط زياد داشت. بزرگترين آثار سياسي او روزنامۀ صور اسرافيل بود، و بزرگترين آثار ادبي او همين لغتنامه بود که قسمتي عمده کسوت طبع پوشيده و بقيه نيز به همت وفادارانۀ فاضل معاصر آقاي دکتر معين در جريان طبع و نشر است. مجلداتي که در حيات مرحوم دهخدا طبع و نشر شده نيز به ميزان معتدبه مديون زحمت و دقت و پشتکار دکتر معين است .
راجع به ارزش ادبي لغتنامه اينجانب که بهرهام از اين رشته بسيار کم است نميتوانم چيزي بگويم، ولي يقين دارم که در مقام سنجش آن بايد به طور کلي حکم کرد، و نهتنها به کيفيت (که شايد بينقص نباشد)، بلکه به کميت آن و مقدار زحمت عظيم و مدت مديد که صرف آن شده بايد توجه کافي بشود که به وجود آوردن چنين بناي عظيمي - که انشاءالله[2] از باد و باران گزند نيابد و پايدار بماند - کار بزرگي بوده و هست که تا کسي يا کسان ديگري در آينده کاخ بلندتر و وسيعتر و عظيمتر از آن در کميت و کيفيت به عرصۀ وجود نياورند، نبايد مانند تماشاچيان اطراف زورخانه به آساني خرده گرفته و انتقاد کنند، که در آن صورت مرحوم دهخدا به آنها تواند گفت: گر تو بهتر ميزني بستان بزن.
همت بزرگ و کوشش ساليان دراز مردي فاضل چنين بنياني نهاده و عمارتي عظيم بر پا کردهاست و بايد قدرداني شود.
گمان نميکنم در سخنگفتن از شخص اديب و فاضلي، جز از کارهاي علمي و ادبي او مناسب باشد حرفي از خصائل شخصي و سجايا و اوصاف ذاتي او زده شود، خصوصاً در موقعي که ما در مقام بيان خدمات علمي و کمالات ادبي او هستيم، مگر آنکه بيان فضائل و کمالات ديگر يا نقائص او فايدهاي را متضمن باشد.
مرحوم دهخدا درستکار و نيز وطنپرست به حد اعلي و خوش محضر و با دوستان خاص خود باوفا و باگذشت بود، ولي گاهي هم برحسب اقتضاي مزاج عصبي و حساسيت شديد افراطي و جوش و هيجان عصباني حاد نسبت به نيکي و هم بدي، در ابراز محبت نسبت به کساني که مورد لطف او بودند مبالغه ميکرد و گاهي هم سوءظن مفرط نسبت به کساني که به حق يا به اشتباه روش يا عقايد آنها را مخالف معتقدات خود ميپنداشت نشان ميداد، ولي تا آنجا که من ميدانم هيچوقت اين احساسات از روي غرض يا سوء نيت نبوده، بلکه نتيجۀ اعتقادات صميمي و خالصانۀ او بود نسبت به اشخاص.
_____________________________________________
1) منظور علامه دهخداست و نباید با علامه محمد قزوینی اشتباه شود.
2) این غلط رایجی است که اکثر ما پارسیزبانان «ان شاء الله» را سر هم مینویسیم و دقت نمیکنیم که جملۀ " ان شاء الله " از سـه کلمه سـاخته شـده اسـت: اِن (اگر)، شـاء (بخواهد)، الله (خداوند)، یعنی: اگر خداوند بخواهد. اما جملۀ " انشاء الله " از دو کلمه سـاخته شـده اسـت: اِنشـاء ( آفریدن )، الله ( خدا )، به معنی: خداوند بیافریند. آنچه بههنگام نوشتن این جمله مراد نویسندگان است جملۀ نخست است ولی اغلب آن را به صورت جملۀ دوم مینویسند.
0 نظرات:
ارسال يک نظر