جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

سـرو آزاد


رسم است که در شب عید از رفتگان یاد می‌کنند. گمان نکنم در یادکرد از درگذشتگان بشود کسی را بر شهیدان مقدم شمرد. منتهی در این سی سال اخیر انگار یک اداره‌ای درست شده که مسئول اعطای درجۀ شهادت است به هرکه دل حضرات بخواهد؛ فرقی هم نمی‌کند که آن آدم به خاطر بی‌دقتی یک خلبان یا تکنیسین یا کارمند برج مراقبت هواپیمایش سقوط کرده باشد یا اینکه در راه سفر به شمال ماشینش توی دره افتاده باشد، به هر جنازه‌ای که خودی باشد ولو علت مرگش بی‌خودی باشد می‌گویند شهید.
در قدیم فقها غازیان و مجاهدان فی سبیل الله را شهید می‌گفتند و عرفا کشتگان معشوق را؛ ابوسعید ابوالخیر می‌گوید:

بر گرد رخت نوشتـه یحیی و یمیت
من مات من العشـق فقد مات شهـید

و از سعدیست:

بی حسرت از جهان نرود هیچکس به در
الا شهـیـد عشـق به تیـر از کمان دوسـت


و حتی دستۀ دوم را بر دستۀ اول فضیلت می‌دادند. شیخ بهایی در کشکول خویش از ابوسعید نقل می‌کند که:

غـازی ز پـی شهـادت اندر تک و پوسـت
غافـل که شـهید عشق فاضـل‌تر از اوست
فــردای قیــامـت آن بــه ایـن کـی مـانـــد؟
کآن کشتۀ دشمن است و این کشتۀ دوست

من نمی‌دانم اگر کسی در راه آزادی و آزادگی بمیرد به نظر اینان شهید می‌آید یا نه و خدا با این آدم چطور معامله می‌کند، اما هر وقت یاد میرزا جهانگیرخان می‌افتم غصه که نه عقده‌ای چنگ می‌اندازد به دلم، اینطور او برای آزادی یک ملت بی‌لیاقتی خودش را به آب و آتش زد و اینقدر تنها بود که برخلاف هم‌قلمش دهخدا که شب واقعه خبردارش کردند و گریخت، مظلوم و بی‌یار به دست آدم‌های شاه افتاد، بردند و طناب به گردنش انداختند در باغ شاه تا برای همیشه خاموش نگاه کند ملتی را که به یک توپ لیاخوف و یک عربدۀ رضاشاه و یک کارد شعبان بی‌مخ و یک چماق حاج‌بخشی، مشروطه‌خواهی و ملی‌گرایی و اصلاح‌طلبی و آزادی از سرش می‌افتد می‌ایستد بی‌عار به تماشای آن سروهای بر دار و انگار نه انگار که تا همین دیروزش دست از دامان ستارخان و عشقی و عارف میرزاجهانگیر و مصدق و ارانی و که و که فرو نمی‌گرفت که هان اینک ما گمشدگانیم و تو چراغ راه، و چه آسان شعار یا مرگ یا روشنی سر میدهیم ما چراغ‌کشان ملت تلخ تیره تباه....

بگذریم؛
این یادی است از آن سرو آزاد به قلم مرحوم دهخدا:
«در روز 22 جمادي الاولي 1326 ه. ق. مرحوم ميرزا جهانگيرخان شيرازی رحمةالله عليه‚ يکي از دو مدير «صوراسرافيل» را قزاق‌های محمدعلی شاه دستگير کرده به باغ شاه بردند و در 24 همان ماه در همانجا او را به طناب خفه کردند.
بيست و هفت هشت روز ديگر چند تن از آزاديخواهان و از جمله مرا از ايران تبعيد کردند، و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسن‌خان معاضدالسلطنه پيرنيا بنا شد در «ايوردن» سويس روزنامۀ صوراسرافيل طبع شود.
در همان اوقات شبي مرحوم ميرزا جهانگيرخان را به خواب ديدم در جامه‌ای سپيد (که عادةً در طهران در بر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتي او جوان افتاد!» من از اين عبارت چنين فهميدم که مي‌گويد: چرا مرگ مرا در جائی نگفته يا ننوشته‌اي؟ و بلافاصله در خواب اين جمله به خاطر من آمد: «ياد آر ز شمع مرده ياد آر!» در اين‌حال بيدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزديک صبح سه قطعه از مسمط ذيل را ساختم و فردا گفته‌های شب را تصحيح کرده دو قطعۀ ديگر بر آن افزودم و در شمارۀ سوم «صور اسرافيل» منطبعۀ «ايوردن سويس» چاپ شد:


ای مـرغ سحر! چو اين شب تار، بگذاشـت ز سر سياهکاری
وز نفحـۀ روح‌بخـش اسحـار، رفـت از سر خفتـگان خمـاری
بگشــود گــره ز زلـف زر تـار، محبـوبۀ نـيلـگون عمــــاری
ـيزدان به کمـال شـد پـديـدار، و اهـريمـن زشتـخو حصــاری

ياد آر ز شمع مرده ياد آر!

ای مـونس يوسف اندرين بند! تعبير عيان چو شد ترا خــواب
دل پر زشعف لب از شکرخند، محسود عـدو به کام اصحاب
رفتـي بر يـار خـويـش و پيـوند، آزادتـر از نسيـم و مهتـــاب
زان کـو همـه شـام با تو يکـچند، در آرزوی وصـال احبــاب

اختر به سحر شمرده ياد آر!

چـون بـاغ شـود دوبـاره خــرم، ای بلـبل مستـمنـد مسـکيـــن!
وز سنـبــل و سـوری و سپــرغـم، آفـاق، نگـارخـانۀ چيـــــن
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم، تو داده ز کف قرار و تمکين
زان نوگـل پيشـرس که درغم، نــاداده به نـار شـوق تسـکيـــن

از سردی دی فسرده ياد آر!

ای همــره تيـه پور عمــران، بگـذشـت چو اين سنيـن معـدود
وان شـاهد نغز بزم عرفـان، بنمود چو وعـد خويـش مشهــود
وز مذبح زر چو شد به کيوان، هر صبح شميم عنبر و عـــود
زان کو به گنـاه قوم نادان، در حسـرت روی ارض موعـــود

بر باديه جان سپرده ياد آر!

چون گشـت ز نو زمـانه آباد، ای کـودک دورۀ طـلائـی!
وز طاعت بندگان خود شـاد، بگرفت ز سر خـدا خدائـی
نه رسـم ارم نه اسـم شـداد، گل بسـت زبان ژاژخـائـــی
زان کس که زنوک تيغ جلاد، مأخوذ به جرم حق ستائی

تسنيم وصال خورده ياد آر!»

4 نظرات:

  1. عجب! من فکر می کنم ما این شعر رو تو یکی از کتاب فارسی های مدرسه خونده باشیم! پس چرا اون موقع هیچکی هیچی نگفت؟! مرسی به هرحال! راستی، فکر می کنم بهتره لطف کنید و «ی» پشت «ملت بی لیاقتی» رو بردارید. مگه «یک» برای نشون دادن وحدت کفایت نمی کنه؟

    پاسخحذف
  2. البته حرف درستی می‌زنی و در زبان فارسی فصیح امروز بهتر است "یک" و "ی" همزمان استفاده نشود، اما توجه کن که این هر دو در اینجا علامت نکره هستند و نه وحدت. ممکن است بگویی که هم نویسنده و هم خواننده می دانند که از کدام ملت سخن می رود، عرض می‌کنم که اینجا به مصداق «تجاهل العارف »، نویسنده نمی‌خواهد مستقیماً بگوید که از کدام ملت حرف می‌زند و دلیلش را هم از متن می‌شود فهمید.
    مطلب مهم‌تر این است که اگر یک ساخت زبانی در متون معتبر و معیار نظم و نثر آن زبان و توسط ادبا و شعرای طراز اول به‌کار رفته باشد، استعمال آن جایز است ولو به لحاظ دستوری صحیح به نظر نرسد:
    نصرالله منشی در کلیله و دمنه: «یک روزی در آن [سبو] می‌نگریست»؛ نجم رازی در مرصاد العباد: «باید بامداد و نماز دیگر یک ساعتی هم به ذکر و قرآن خواندن مشغول شدن»؛ بلعمی در تاریخنامه طبری: «ایشان برفتند و یک‌چندی آنجا بودند و هر کس را که توانستند بدیدند»؛ مولانا در مثنوی: «دید موسی یک شبانی را به راه / کو همی گفت ای خدا و ای اله»...
    در قدیم گاهی حتی "ی" و "یک" وحدت یا نکره را به هم می‌چسباندند: نظامی عروضی در چهار مقاله: «یکی شب کفار بر ایشان شبیخون زدند»؛ سعدی در بوستان: «یکی قطره باران ز ابری چکید / خجل شد چو پهنای دریا بدید»...
    و حتی ندرتاً "ی" را هم همراه با "یک" می‌آوردند و هم همراه اسم:
    فردوسی: «یکی دختری داشت خاقان چو ماه / کجا ماه دارد دو زلف سیاه».
    ممنونم از دقت نظرت.

    پاسخحذف
  3. مرسی از توضیح کاملی که دادی. اما من هنوز فکر می کنم اینجا یک تفاوت کوچیک وجود داره و اون هم اینکه گرچه بعضی از مثال ها به نظم و بعضی دیگه در قالب نثر هستند، همگی آهنگینند که این مسأله در مورد متن شما صدق نمی کنه. منظورم اینه که شاید استفاده از شیوة کلام ادبا در متون امروزی جایز باشه، اما لابد ویژگی های دیگری هم باید لحاظ کرد. نظرتون در این مورد چیه؟ یه مثال غیر ادبیاتی می زنم(شایدم پرت باشه!): امروز جوونا از ساعت جیبی زنجیر دار استفاده نمی کنند. اگر جوونی بخواد ساعت زنجیردار بندازه اشکالی هم نداره، اما به نظرم لازمه که قبلش جلیقه شو تنش کرده باشه...هوم؟!

    پاسخحذف
  4. همانطور که خواننده حق دارد طرز نوشتن نویسنده‌ای را نپسندد، نویسنده هم حق دارد تا آنجا که به ورطه غلط نویسی نیفتد، مطابق ذوق و سلیقه‌اش بنویسد.
    اما این که می‌گویی آن مثال‌ها آهنگین هستند و نوشته من نیست، چندان درست به نظر نمی‌رسد. مثلاً کجای این جمله آهنگین است به نظر تو: «یک روزی در آن [سبو] می‌نگریست» و جملات دیگر هم به نظرم چندان آهنگین نیستند. شاید منظورت حس قدیمی [archaic] این جمله‌ است که به واسطه استفاده از حرف اضافه "در" ایجاد شده ااست. و اگر منظورت این است که با حذف "یک" و یا "ی" سکته‌ای در آن عبارت‌ها پیدا می‌شود، راستسش را بخواهی به نظرم در آنچه نوشته بودم هم با حذف یکی از آن دو همین اتفاق می‌افتد. از طرف دیگر چیزی که نوشتم دست‌کم در ذهن خودم آهنگین بود، آهنگی که خیال می‌کردم با عباراتی مثل «...غصه که نه عقده‌ای...» و «...می‌ایستد بی‌عار به تماشای آن سروهای بر دار و انگار نه انگار ...» و «...هان اینک ما گمشدگانیم و تو چراغ راه، و چه آسان شعار یا مرگ یا روشنی سر میدهیم ما چراغ‌کشان ملت تلخ تیره تباه...» و... ؛ به خواننده منتقل می‌شود و متأسفانه نشده است و این البته از ضعف قلم نویسنده است. دیگر این که تلاش من این بود که با توجه به محتوای مطلب به نثر یک دوره تاریخی نزدیک بشوم بی اینکه نوشته‌ام رنگ تصنع یا کهنگی به خود بگیرد. نثر نویسندگان آن دوره– که اکثراً بعد از 1250 شمسی به دنیا آمدند و جوانیشان با مشروطه مصادف بود، میانسالیشان با برافتادن قاجار و برآمدن پهلوی و پیریشان با جنگ دوم و نهایتاً ملی شدن نفت و کودتای 28 مرداد– مختصات و ویژگی‌هایی دارد که شرح و بسط آن از این مجال بیرون است، اما یکی از ساخت‌هایی که در آن زیاد دیده می‌شود همین استفاده متواتر از "یک" و "ی" در نوشته‌هاست؛ علامه قزوینی در بیست مقاله: «...مثل تزریق کردن میکروب سل یا طاعون به یک بدن صحیح سالم معتدل‌المزاجی....» و ده‌ها و صدها نمونه شبیه این و شاید فرقش با نمونه‌های کهن‌تر این است که در این دوره "ی" بیشتر به آخر اضافات اسمی و صفت ملحق می‌شود تا به خود اسم.
    اما راجع به مثالی که زدی، من یک همکار ویراستار دارم که از ساعت جیبی زنجیردار استفاده می‌کند بی اینکه جلیقه بپوشد، به این ترتیب که انتهای زنجیر ساعتش را به پل کمربند شلوارش متصل می‌کند و ساعت را در جیب شلوار می‌گذارد. به نظرم هیچ بد هم نمی‌شود....
    باز هم ممنون.

    پاسخحذف