یکشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

قصۀ روباه و مرغ دریایی


یک بار خوب خاطرم هست روباهی را دیدم نزدیک ساحل راه می‌رفت، زیبا بود یا دست کم خودش اینطور فکر می‌کرد. می‌گویند روباه حیوان باهوشی‌ست، اگر راست باشد خودش هم این را می‌داند؛ از راه رفتنش، نگاه کردنش پیداست که می‌داند.
مرغ دریایی پرندۀ تنهاییست، نه آن قدر که آشیانی نداشته باشد یا جفتی، اما تنهاست. بسیار سفر می کند، هزاران فرسنگ، روزها شب‌ها، تنها در آغوش باد آنقدر وقت دارد که بفهمد تنهاست حتی اگر خیلی باهوش نباشد.

چی می‌گفتم؟ هان، روباهی کنار ساحل ابری می‌رفت. ناگهان مرغ دریایی ما با بال شکسته از میان نی‌ها بیرون آمد. چه خوراک لذیذی، روباه این را با خودش گفت و گذاشت دنبال مرغک بی نوا. مرغ دریا می‌گریخت، گاهی پری می زد اما نه بیشتر از چند قدم، روباه هم دنبالش، همینطور دور شدند، آن قدر که فقط سیاهیشان پیدا بود، آن وقت مرغ ما بال گشود و رفت.
این طوری مرغ تنها روبهک را دور کرد از آشیانش. بعدها یک روز روباه عاقبت فهمید چرا، آخر حیوان باهوشی بود، پوزخندی زد و با خودش گفت: «هه! پرندۀ دیوونه با اون لونۀ فکسّنیش» ....

2 نظرات:

  1. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف
  2. یکی به من کمک کنه.من متوجه نشدم.خوب بهره هوشیه من از مرغ دریایی قصه کمتر چیکار کنم.

    پاسخحذف