"شايد خواننده تعجب کند از اينکه اينطور صريح از بيمايگي خودم حرف ميزنم، اما بايد به يادش بياورم که صراحت فضيلتي است که بيش از هر کس برازندۀ آدم مرده است. در دوران حيات، چشم هاي فضول افکار عمومي، تعارض منافع، جدال بي امان حرص و آز، آدم را ناچار ميکند ژنده پارههاي کهنهاش را مخفي کند، وصلهها و شکافها را از اين و آن بپوشاند، و افشاگريهايي را که پيش وجدان خودش ميکند، از عالم و آدم پنهان نگاه دارد. بزرگترين امتياز اين کار وقتي معلوم ميشود که آدم در عين فريب دادن ديگران خود را هم فريب ميدهد و به اين ترتيب خودش را از شرمساري، که وضعيت بسيار عذاب آوري است و همچنين از رياکاري که از معايب بسيار زشت است، معاف ميکند. اما در عالم مرگ، چقدر چيزها متفاوت است، چقدر آدم آسوده است! چه آزاديي! چه شکوهي دارد آن دم که خرقه را دور مياندازي، پيرهن پر زرق و برق را به مزبله پرت ميکني، خودت را لايه به لايه باز ميکني، رنگ و بزک را ميشويي، و رک و راست اعتراف ميکني که چه بودي و چه نتوانستي باشي. آخر، از همه چيز گذشته، نه همسايهاي داري، نه دوستي، نه دشمني، نه آشنايي، نه غريبهاي، نه مخاطبي، مطلقاً هيچ. همين که پا به قلمرو مرگ ميگذاري نگاه نافذ و قضاوتگر افکار عمومي قدرتش را از دست ميدهد. البته انکار نميکنم که اين نگاه گاهي اوقات به اين طرف هم سر ميکشد و داوري خودش را ميکند، اما ما آدمهاي مرده، چندان اهميتي به اين داوريها نميدهيم. شما که زندهايد باور کنيد، در اين دنيا هيچ چيز به وسعت بياعتنايي ما نيست."
خاطرات پس از مرگ براس کوباس ، ماشادو د آسيس، ترجمۀ عبدالله كوثري
و گاهی شرمسار از آدمهایی که تو خودمون پیدا میکنیم.زیبایی غیر قابل توصیف و واقعیت غیر قابل انکار متن فوق العاده بود.منو بدجور روبروی خودم قرار داد.خوشحالم از برگشتتون وممنون از این نوشته که من اونو پاسخی زیبا به انتظارم میدونم. مرسی
پاسخحذفهرگز از مرگ نهراسیده ام
پاسخحذفاگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من -باری- همه از مردن در سرزمینی ست
که مزد گورکن
از بهای آزادیٍ آدمی
افزون باشد.
احمد شاملو
امروز داشتم به این فکر میکردم جوونی ٱقای کوباس عزیزطبق روایت خودش:توی تالار، میان نور و پیرهن های ابریشمی جا مونده ولی برای ما یا حداقل خودم کجا بوده که بخواد جا مونده باشه.
پاسخحذفچقدر خوشحالم اومدین.
بنویس آقای ویراستار :) یکم بیشتر...
پاسخحذفهر روز اینجارو چک کنی و ببینی باز همون صفحه میاد که انتظارشو داری...:)
سورپرایزمون کنید...
دیګر به تنګ امده بودم
پاسخحذفاز خنده های طعن،
وز ګریه های بیم.
دیګر دلم ګرفته ازین حرمت و حریم.
تا چند می توانم باشم به طعن و طنز
حتی ګهی به نعره ی نفرین تلخ و تند.
مهدی اخوان ثالث
ما محدودیت هایی داریم که یا ساخته خودمونه یا برامون ساختن و اغلب ما از اونا بی خبریم ،به نظر می رسه مرګ از اون دسته اتفاقاتی که بعد از اون تازه به این محدودیت ها پی می بریم و تازه اونجاست که احساس ازادی مکنیم .
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
پاسخحذفکاش میشد نانوشته ها رو خوند.منظورم این سکوتیه که همیشه حتی پس همه حرفها شنیده میشه.مثل روزنامه ها که اخباری که نباید نوشته واخباری که باید نوشته نمی شه.
پاسخحذفصدای این سکوت بدجور به گوش می رسه.
کاش باید ونبایدی وجود نداشت
آنگاه
در آغوش میکشیدم آنچه را که نباید.
سلام
پاسخحذفالبته اگه ما جهان سومی هایم که بعد از مرگ هم نگاههای کنجکاومون در حال کنکاش و قضاوته!متاسفانه همیشه همه جا بین ما و دیگران تفاوت هست!