شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰

پائیز

وقت رفتنم که برسد، بسیاری کتاب در گنجه‌ام خواهد بود که می‌خواستم بخوانم، بعدها، شاید در روزهای بهتری،

وقتی که مرگم برسد، بسیاری داستان در سینه‌ام خواهد بود که می خواستم بنویسم، دریغ؛
تابستانهای تازه خواهد آمد و همه چیز ادامه خواهد يافت، صبح و عصر، هفته و ماه و سالهای سال. اما چه فایده؟
دیگر در دنیا از آنان که روزگاری دوست می‌داشتم کسی نخواهد بود
از آنان که روزی به شادیِ رویشان جامی تهی کردم
دیگران جای ما همین بازی را تکرار خواهند کرد
عشق خواهند ورزید و نفرت
عاشقان زیر گوش هم خواهند گفت آنچه را شبی به او گفتم
بی اینکه بدانند آنجا روزی بستر ما بوده است
مردانی با دستانی زیبا، زنانی با گونه های گلگون و پسرانی سیلی خورده و رنجور
دیگرانی که من نخواهم شناخت، اما می‌گویم نکند چهره‌شان شبیه ما باشد
وقتی که مرگم برسد، هنوز خیلی چیزها خواهد بود که می‌خواستم ببینم، بشناسم. دریاها، کوه‌ها، دیوارهای تنها و خودم را، زیرا در اطراف من آینه‌های بسیاری نبود
مرگم که برسد، تصویر دنیا در ذهن من، با من، نابود می‌شود. دوستانم، دشمنانم، خاطراتم و همۀ هستی
خواننده، وقتی اینها را می‌خوانی، بعدها، سال‌های بعد، و شاید در آن تابستان که من دیگر ندیدم، به من بیندیش
من این را در نیمۀ اول قرن بیستم می‌نویسم، یک شب پاییز، حدود ساعت ده
از شراب طلایی خورده‌ام که برای شب و آرامش مفید است
خانه‌ای داشتم که بالای آن ستاره‌ها می‌سوختند
و روی هم رفته، انسانی بودم مثل تو ...

اوسیپ کالنتر، ترجمۀ فروغ فرخزاد؛
با تغییراتی درترجمۀ او